دوست دارم فکر کنم که خداوند مرا در دستانش نگه داشته ...

خرید بک لینک
یک وقت هایی بود ، یاشایدم هم درست ترش می شود این که یک وقت هایی هست که به بیشترین حد ترس می رسم، اگرچه که ترس ها حدی ندارند، وقتی یک گوشه از قلب شما را، از وجود شما را بگیرند تمام زندگیتان را پر می کنند، می شوند همه کَستان، می شوند آینه ی شما، درست عین خودتان ... ترس کوچک من، درست همین لحظه و همین حوالیست، بزرگ شده ... آنقدر که دیگر نمی ترسم، آنقدر که دیگر نگرانش نیستم ... می خواستم بگویم، یک وقتهایی، همان لحظه هایی که از چیزی می ترسید، از آینده ی بعدش نگرانید از خالی شدن و تنها شدن و... و در عین حال آنقدر غمگینید که می توانید دنیا را بالا بیاورید، درست همان موقع ترس را کنار بگذارید، دنیا را بالا بیاورید و اصلن منتظر نمانید تا کسی بگوید خداحافظ یا سلام بدهد... این شما باشید که خداحافظی می کنید ... دست تکان بدهید . لبخند بزنید و از قصه ای که قصه ی شما نیست ... که همه چیزش را ماسک و لبخند پر کرده بیرون بزنید . از تصویر خیالی تان ، از آن آرامشی که فقط مال همان جزیره ی کوچک است برای زمان هایی که دریا آرام است ... بروید. خداحافظی هم نکنید حتی! ... چرا که شاید مقصر جلوه کنید و خودخواه به نظر بیایید ... فقط بروید و آن جزیره ی کوچک دروغی را ... یا حتی واقعی را بگذارید برای خودش زندگی کند ... زندگی کند و آرام باشد و ... شاید لحظه ای دیگر، جوری دیگر، دنیای دیگری در کار بود ... شاید و فقط شاید بشود به همین امید زنده ماند. ادامه داد ... و این امید از دل بستن به اوهام بهتر است ... از دل بستن به چیزهایی که واقعن در دست های شما نیستند. که نبوده اند هیچ وقت .. من آدم مزخرفی هستم! پس چیزی نمی گویم و فقط در را پشت سرم می بندم و در تاریکی طبقه ی دوم منتظر آسانسور می مانم ...

دو نقطه : اینجا همه چیز سیاه و سفید است تو این مدت هیچ وقت فقط به فکر خودم نبودم .بار ها بارها و هر روز ان عذاب کشیدم .می توانم از دست دادن عزیز رو درک کنم با تمام گوشت و پوستم درک میکنم باز هم تسلیت میگم و این تاخیر مرا ببخشید ..

یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: دوست دارم فکر کنم,دوست دارم به پوچ فکر کنم, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 1:55

صفحه بندی