ساعت سه صبح ، در حالیکه خوابم نمی برد ، تصویر واضحی از مردی در ذهنم نقش بسته است که برهنه دراز کشیده است و شمارشی معکوس را میخواند از عددی بزرگ .. امتدادش معلوم نیست به کجا برسد .. به زمان بی حضور آدمها و عشق ها شاید ..
عصر که از کار برمیگشتم ، عصر جمعه ، خوابیدم . توی خواب دنبال یک پروانه میکردم که به آن نمیرسیدم .. تا اینکه روی شاخه ای نشست ، تا به آن نزدیک شدم ، در جایی دیگر افتادم .. جایی شبیه دریا ، دریایی که عمقش معلوم نبود .. خودم را به در رها کردم .. با اولین موج نابود شدم و مردم ..دوباره پروانه را دیدم که در بالای سرم چرخ میزند .. دستم را دراز کردم ..اما دیر شده بود .. زنگ خانه را زدند و از خواب بیرون آمدم ..
این خواب زندگی را برایم تداعی می کند .. تلاش برای رسیدن به زیبایی . تلاش برای رسیدن به آرزوها .. رسیدن به رسیدن .. اما همیشه تا یک قدمی .. تا یک نفس .. تا یک لحظه قبل تر ... بالاخره یک جایی یک هواپیمایی سقوط میکند ، یک شیشه ای می شکند ، یک فریادی زده میشود .. یک نفر زنگ خانه را میزند .. و تو بیدار میشوی و تو نمیرسی و تو در حسرت پروانه ات خواهی ماند .. این است زندگی ..
یکی می خواد باهات حرف بزنه ...ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25