شخم زدن خاطرات روز برفی . . .

خرید بک لینک
برای من اینطور است یا همه همینند؟ تاریک که می شود چیزها را به یاد می آورم ... چراغ ها را خاموش می کنم که بخوابم و چیزها را به یاد می آورم و زل می زنم به تاریکی ساعت ها، گوش میدهم به صدای اشیا و دست آخر می فهمم که اصلن نخوابیده ام ... پس کجا بوده ام ؟ بیدار بوده ام این همه وقت را ؟ ... دست می برم به تاریکی و چیزهای به یاد آمده را دانه دانه بر می دارم و نزدیکتر به خودم می گذارم ... بعد می فهمم کمتر چیزی را فراموش کرده ام توی زندگیم .. انگار یادم است صدای قلبم را وقتی شش یا هفت ساله بودم و تمام کوچه را دویدم حتی با تمام جزئیات یادم است که دهانم مزه ی خاک گرفته بود بعد از آن اتفاق ... یادم است که خیابان های دوازده سالگی اوایل آذرماه در ساعت یک و نیم بعد از ظهر چه شکلی بودند وقتی خسته از مدرسه بر می گشتم و همه چیز به طرز غمگین کننده ای در سایه ای ابدی فرو رفته بود ... در خلوتی رقت انگیزی که سرمای پاییز تا مغز استخوان می رفت ... خوب خوب یادم است آذر ماه را .. ساعت ها و ثانیه ها را و تاریکی کمکم می کند .. همیشه هم بد نیست تاریکی ... گاهی می توانی چراغ ها را روشن بگذاری حتی اما در تاریکی باشی و فرو بروی و برای ابد بمانی تا فقط .. فقط یادت بیاید طرز خندیدن کسی را ... ساعت متولد شدن آن خنده ی آخرش را .. و درک کنی تمام آخرین بارها را و حتی اولین ها را ... و برای ابد بمانی آن جا . خاصیت تاریکی است .. که حتی خنده ها هم غمگینت کنند ... که حتی... نشسته ام توی تاریکی اتاق . بیرون پنجره برف می بارد و در اتاق صدایی هست شبیه صدای گذشتن گاز از لوله ها و تا بخاری و گرمای چسبیده به بخاری و سقف ... راستش چیز دیگری به ذهنم نمی رسد جز اینکه دلتنگم .

دو نقطه: همین دم غروبی دوستی بهم گفت پایان دادن به این نوع نوشتن ها سخت است ... راست می گفت . نوشتن از پایان به بی قطعیت بودن همه چیز دامن می زند راستش ... فکر می کنی چیزی تمام شده اما سال بعد و سالهای بعدش ولع وار دوباره ور می داری می آوری می گذاری روبه رویت ... مجبورش می کنی از نو شروع شود ... مجبورش می کنی ... من این اجبار بوده ام همیشه. اجبار بودن. برای من تمام شدن سخت است...

یکی می خواد باهات حرف بزنه ...

ما را در سایت یکی می خواد باهات حرف بزنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 19:05

صفحه بندی